من بزدلم همیشه بودم ولی میخواستم با کارهای خرکي پنهانش کنم. مثلا از ارتفاع میپریدم از بزرگراه پیاده رد میشدم و در تاریکی جلودار میشدم. اما همهی اینها منوط به تماشاگر بود. یکی باشد تا بفهمد شجاعانه تصمیم گرفتم. من تنهایی حتی از کافه رفتن هم میترسم. نمیدانم همهش برای ترس از تنهایی است یا ترس از مورد تأیید نبودن هم هست. اما چیزی که واضح است این است که به طور افزایندهای من از هر دو میترسم. من از ترس پذیرش شکست، اشتباهم را امتداد میدهم.
ادامه مطلب
RPG میگه: من کم آوردم! این یک اعلام خستگی است. نه از آنجور خستگیهایی که با یک استراحت مرتفع میشود. بلکه خستگی در معنای علمیمهندسیاش را میگویم. یعنی مثل وقتی که یک میخ را هزار بار کج و راست کنی تا در اثر این تکرار بشکند. خستگی به معنای عرفش، به همان چند بار اول این کج و راستی اشاره میکند. ولی منظور من از خستگی یکجور فرسودگیست. یعنی از آنهایی که قرار نیست با استراحت یا گذر زمان حل شود. حتی اگر میخ هنوز نشکسته باشد و سرپا به نظر برسد این خستگی به جانش
ادامه مطلب
بابا حاجی امروز به سه چهارسالگی ام، روزی که در انبار مخفی ام بالای پشت بام با سیم مسی انگشتر و النگو میساختم فکر میکردم که تو سر رسیدی و پرسیدی آن بالا چه میکنم؟ باباحاجی من انبارم را به جای دیگر منتقل کردم، جایی روی زمین. به روزی فکر میکنم که 8 سالم بود و گفتی نماز دو رکعتی را اگر درست بخوانم جایزه ای به من میدهی و با اینکه قنوت یادم رفت 4 هزار تومن جایزه ام را دادی، باباحاجی من بعد از آن یادگرفتم نماز بخوانم و هیچوقت قنوت را جا ننداختم با اینکه گفتند
ادامه مطلب
حمید سلیمی جایی نوشته که آقای دوباتن یادش داده شب ها قبل خواب چشمهایش را ببندد و به خانهای فکر کند که در آن آرام و خوشبخت است چون اگر قبل خواب به خانهی امانمان فکر کنیم ذهنمان ما را همان جا میخواباند، و صبح با زخم های کمتر بیدارمان میکند. من به خانهی امنم فکر میکنم که حیاط دارد، حیاطش هم حوض دارد، حوضش هم ماهی دارد همچنین لجن خوار، تا پشت سر ماهی ها راه بیوفتد و کثافتشان را بخورد. زیرا هیچچیز کثافتی در آرمان خانهام نیست.
ادامه مطلب
RPG در باب فراموشی میگه جایی میخواندم آدمهایی که در یک تصادف، یا مثلا یک دعوای خیابانی یا مثلا در هپروت، زیر دستگاه پرس دستشان قطع میشود؛ جایی در مغزشان هرگز این فقدان را نمیپذیرد و ممکن است دست نداشتهشان درد کند یا بخارد. چه باید بکند؟ باید صبر کند. راه دیگری نیست. بایستی آنقدر صبر کند تا دیگر نخارد. دیگر درد نکند یا آنقدر صبوری کند که فراموش کند. فراموش کند دردش را یا دستش را! تا آنجایی که به خاطر دارم همیشه آدم حواسپرتی بودهام، حتی اگر حواسم به یک
ادامه مطلب
خیلی هیجان دارم و ذوق هنوز درست نفهمیدم عاشق شخص میشم یا عاشقِ عاشقپیشه بودن.. ولی خلاصه این نقشِ خیلی بهم اومده و داره خوش میگذره🧚♀️ امیدوارم همه چی اونجوری که میخوام پیش بره ۳ روز مداوم به این لحظه فکر کردم و اگه واکنش کافی نشون نده میزنم زیر میز و کافه رو بهم میریزم😬 فعلا که چصه چون دو روزه دارم میپیچونمش یه بُعد شیطانیمم هی میگه بهش یاد بده چجوری تولد تبریک میگن👹🙁نقشتو خراب نکن/ نقشتو خراب نکن/نقشتو خراب نکن چشم😇🧚♂️ ۲۵آبان
ادامه مطلب
RPGدر باب انقباض میگه بعد از خیلی وقت امروز دوش آب سرد گرفتم. نه که دلم بخواهد ، آب داغ را رویم بسته بودند. تابستان که مزرعه بودم هر روز ظهر که از خواب که بیدار میشدم با چشمهای نیمه باز، زیر آفتاب خود را به استخر میرساندم. چشمهایم را میبستم. نفس عمیق میکشیدم، و یکلحظه بعد در حالی که در آب معلق بودم، بیدار میشدم و روزم آغاز میشد. امروز هم تصور کردن آفتاب داغ تابستان در کنار استخر به دادم رسید.
ادامه مطلب
فوق لیسانس من را با واژهای آشنا کرد به نام دودگیر شدن. گمانم همان بخوری شدن باشد، به این ترتیب که دیگران میکارند و شما *خنده میزنید البته اگر خوش شانس نباشید هم بدفاز میشوید. خلاصه کاری را میکنید که نمیخواستید. و من دود گیر شدم میانههای جو( اتمسفر نه). دودگیر شدن مانند دزدگیر یا نمکگیر نیست که برای شما وظیفه بیافریند شما هیچ دِینی به شخص دودگیر کننده ندارید و حتی میتوانید دهانش را سرویس کنید.
ادامه مطلب
روزی اینجا در باب "دیر رسیدن" نوشتم، از اینکه هر اتفاق خوبی که میخواهم، چند سالی دیر به آن میرسم. به آن آدمی که گفتم متلاشیست. هر چند زیاد هم نبود. به آن دانشگاهی که ذوقمندیام (مانند خردمند، ارجمند، نیازمند و...) را ندید. هر چند که زیاد هم ذوق نداشت. به آغوش پدربزرگ قبل از اینکه با نسبتا تصمیم قبلی خود، به آسمان برود. به طور کلی به قول آقای براهنی به آن آفتاب که شتاب کردم بیاید، نیامد. حالا ساکن و ساکت ایستادهام .
ادامه مطلب
۱۳_۱۴سالگی دبیر ادبیاتی داشتیم که یک خط اخم عمیق بین دو ابرویش بود و همیشه لبخند میزد. تصورم از بزرگسالیام آن سالها، همین بود. استاد ادبیات با خط اخمی که از همان سالها در آفتاب خود را نشان میداد و لبخند پاک نشدنی. مطمئن بودم هر دو در گذر سالها قرار است پررنگتر شود. همان سالها و بعدتر دوستی داشتم که شعر میگفت، خوب مشاعره میکرد، خیلی من را میخنداند، یواشکی آتش میسوزاند و میخواست روانشناس شود پس من هم تصمیم گرفتم روانشناس شوم.
ادامه مطلب